امروز: دوشنبه 23 ارديبهشت 1387

مدتي است كه گاه نظرات يا مطالبي  به نام من در بعضي وبلاگ ها يا سايـت هـــــــا


ديده مي شود كه نويسنده ي آن ها من نبوده ام  پس به اطلاع دوستان مي رســانـم


  كه هر گونه كامنت يا شعر يا مطلبي كه به نام من  درج مي شود  فاقد اعتبار است


 مگر اين كه در همين وبلاگ و در بخش پيوندهاي روزانه تاييد يا لينك شده باشــد . 


  بهزاد خواجات جمعه 20/2/1387 و ساعت 4:55 عصر | ستاره دمید()

گفتگوي امضا با بهزاد خواجات - شاعر



behzade-khajat.jpgچون کشتيِ بي لنگر

گفتگوي محسن بوالحسني
با بهزاد خواجات





*- آقاي خواجات اجازه بدهيد اگر چه ممکن است اين بحث کمي تکراري به نظر بيايد اما باز آن را مطرح کنم؛ به قول شاعر هم ولايتي خودمان: " شايد روزي به کار ديگران آمد".....ما در آستانه سال 87 هستيم...بد نيست نگاهي به پشت سرمان داشته باشيم و برگرديم به جريان شعر دهه هفتاد... مي خواهم شفاف و به دور از بازي با کلمات( که من البته کمتر از شما سراغ دارم) پروسه شعر اين دهه را با هم بررسي کنيم...از شعر ها بگوييم و از نامها.... دوستي بسيار تهديد کننده نسبت به شما براي من ايميلي ارسال کرده بود که :"بهزاد خواجات کاري نکن آنچه را نبايد بگويم بگويم !"... موضوع چيست؟ در دهه هفتاد چه خبر بوده؟ چگونه است که هم رزمان ديروز ، امروز براي هم خنجر مي کشند ؟ لااقل شما پرونده دهه هفتاد را باز کنيد و هستي اين جريان و چهره هايش را از ديد خودتان عريان کنيد. 

دهه ي هفتاد يک بزنگاه در شعر امروز ايران بود . بزنگاهي که با اتفاقات مهمي در عرصه ي سياست و اجتماع همراه بود . بعد از دهه ي شصت که به گمان من دو شاخص مهم را در خود ورز مي داد و به منظر مي کشانيد دهه ي هفتاد دهه اي به ناچار بود که بايد اتفاق مي افتاد . دو شاخصي که من در شعر دهه ي شصت بر آن ها انگشت مي گذارم يکي توجه به لحن گفتار به عنوان امکاني مهم اما فراموش شده در آراي نيما بود که در کار سيد علي صالحي بيشتر خود را به رخ مي کشيد و ديگري شعر امپرسيونيستي شمس لنگرودي که با توجه به مناظر منفرد زندگي و با حرکت از قياس شاعرانه به استقرا بر آن بود که روايت هاي کلان را لااقل در ابعاد تصويري و زيباشناختي خود در شعر دگرگون کند . يعني به جاي اين که با تکيه بر يک ايده ي کلان به تعريف زندگي بپردازد بگذارد که معناي زندگي با بخاري که از سطرهاي شعر بر مي خيزد بر ذهن خواننده بنشيند و او خود به معنايي منفرد دست يابد .
اما در دهه ي هفتاد اين گسست از شعرهاي تناور و معنا مدار دهه ي چهل و پنجاه بيشتر و عميق تر شد . مسئله اين است که شاعران دهه ي هفتاد بي خبر از هم و در فقدان مجلات و رسانه هاي حرفه اي هر کدام کار خود را مي کردند و هنگامي که آثار آنان اندک اندک عرضه شد منتقدان هوشمند با اشتراکاتي رو به رو شدند که يک قرار محفلي براي مطرح کردن يک جريان نبود بلکه پاسخي طبيعي بود به اقتضائاتي جديد در عرصه ي حيات فکري موجود . تکثر گرايي و تفرد گزيني شاه بيت تمام تلاش هاي شاعرانه در دهه ي هفتاد بود که خود را در تمام عناصر شعر به رخ مي کشيد . از زبان گرفته تا عناصر زيباشناختي و مهم تر از همه نوع نگاه به مسائل پيرامون . اين شاعر ديگر براي خود منزلتي ويژه قائل نبود و از همين رو از حيث رسالت اجتماعي از خود خلع يد مي کرد . اما اشتباه نکنيد . اين رويکرد هرگز منجر به شعري نشد که در هيچ زندگي داشته باشد . لااقل در آثار برجسته ي اين برهه چنين نشد . شعر اصيل دهه ي هفتاد پر است از اتفاقات روز و روزگار اما شاعر ديگر در اين ميان نه راهبر که گواهي صادق است که از چشمي شخصي به نظاره نشسته است .البته در دهه ي هفتاد کساني که به بي راهه رفتند آناني بودند که مصرانه مي خواستند مدل هاي غربي شعر را بدون تطبيق با فرهنگ مادري ( زبان فارسي ) به کار برند و همان اندک خواننده ي شعر را هم بتارانند که تاراندند . بخش سالم شعر دهه ي هفتاد علاوه بر اين که به تجربه گرايي اين گروه ( اغلب منتسب به کارگاه براهني ) احترام مي گذاشت نسبت به تورم زبان و زبان بازي  مکانيکال و تزريق تئوري هاي بي روح به فضاي شعر اينان انتقاد هاي سختي داشت . اما درباره ي شاعران اين دهه من در جاهايي شاعران مهم دهه ي هفتاد را معرفي کرده ام . نظر من نظري بي عيب و قطعي نيست و جند تن مي توانند بدان افزوده يا از آن کم شوند . ملاک من هميشه نشريات و کتاب ها و نظرات صاحبان انديشه در همان مقطع بوده است و نه ادعاهاي واهي  چند تن . اما متاسفانه در ميان شاعران دهه ي هفتاد ويروسي بروز کرد که عده اي را بر آن داشت که راه بيفتند و براي ثبت اين جريان به نام خود استشهاديه جمع کنند و بخواهند که شاملوي عصر جديد باشند . از سوي ديگر نوعي اخلاق ستيزي که در کارکرد تاريخي خود  مي توانست يک چراغ راهنمايي براي بروز خصلت هايي جديد در حيات ايراني تلقي شود در وحشي ترين شکل خود تبديل به نهيليسمي بي مهار شد که از بعضي شاعران موجوداتي ساخت که براي مطرح کردن خود به هر بي حرمتي و فضاحتي تن در مي دادند . براي خود نقد مي نوشتند ، ديگران را با زشت ترين روش ها مي کوبيدند و انگشت مي گذاشتند بر زندگي شخصي ديگران و جالب اين بود که اين کار نه از گوبلز که از شاعران پست مدرن سر مي زد ! من در اين گير و دار آموختم که کار خودم را بکنم و کژ مژ نشوم . به جاي گرد و خاک و عربده کشي بياموزم و به جاي خود فروشي خريدار دانشي باشم که به آينده مسلطم مي کند . 

*-
   بيشتر شاعران دهه هفتاد بعد از فروکش کردن تب اين جريان و تقريبا در ابتداي دهه هشتاد عقب نشيني فاحشي داشتند .اگر شما دلايلي چون وضع نشر و غيره را پيش بکشيد من ممکن است قبول کنم اما خودتان نگاه کنيد و اسم بياوريد که از کدام شاعر اين دوره نامي در حد بالاتري مي شنويد و يا شعري؟ من دهه هشتاد را به نوعي دوره رکود شعر مي بينم اما عقب نشيني شما دهه هفتادي ها( که شما هم منتسب بدان هستيد)قابل کتمان نيست  علي الخصوص شما و فلاح و عبدالرضايي که زماني کاملا در کنار هم بوديد . کار امروز اين دوستان و ديگر دوستان هم قطارتان را ( يا دشمنان حالا ديگر!! ) چگونه بررسي مي کنيد؟
 

دهه ي هفتاد صومعه ي ابدي که نمي توانست باشد . هر جرياني وقتي موجبيت هاي شکل گيري را از دست بدهد يا مي ميرد يا تغيير شکل مي دهد . الان من دهه ي هفتادي نمي بينم اما اين بدان معنا نيست که اين جريان نبوده يا کاري نکرده است . دهه ي هفتاد دست آوردهاي زيادي براي شعر امروز به ارمغان آورد اما اگر شاعري باشد هنوز که بخواهد کلاهي از اين نمد بدوزد در حال حاضر يعني در دهه ي هشتاد في الواقع سرش بي کلاه خواهد ماند . من که در کار خودم اين تغيير را پذيرفته ام و گمان مي کنم اين نشانه ي هوشمندي باشد. اين مسئله عقب نشيني نيست دوست من بلکه پيش روي است .
در حال حاضر اوضاع نشر نا به سامان است و فضاي مراودات ادبي در رکود پس نمي توان درک درستي از آثاري که توليد مي شود داشت . شايد بعدها که اين آثار عرضه شد ما شگفت زده شويم از آن چه بوده و ما نديديم . پس زياد تند نرويد . فلاح و عبدالرضايي از شاعران مطرح دهه ي هفتاد هستند . فلاح به خوبي از نقش زبان در شعر آگاه است و به نوعي تشخص زباني و لحن خودويژه دست پيدا کرده اما چيزي که در شعر او آزار دهنده است مکانيکي بودن حرکت هاي زباني است و فقر تخيلي که قدرت زباني او نمي تواند آن را بپوشاند .  شعر عبدالرضايي هم مبتني بر چند بازي زباني است که مدام در خود به تکرار مي رسند اما او خلاقيت خوبي دارد و چند شعر او براي من هميشه قابل توجه هستند .منتها او شاعري است که بيرون از شعرش عرق مي ريزد و بعد آن همه شر و شور را برمي دارد مي آورد به شعر خود الصاق مي کند . سال ها سال قبل من گفتم که شعر او به دليل خلا انديشه به بن بست خواهد رسيد چرا که شعر از بيرون از خود مواد مي گيرد و آنها را حيات شاعرانه مي بخشد و کسي که باد بکارد شعر و شعور شاعرانه درو نخواهد کرد . متاسفانه فدائيان عبدالرضايي هم آدم هاي بي سوادي هستند که با چند جمله ي ترجمه اي دهان پر کن احساس فيلسوف بودن به آن ها دست داده و او را در سايزي که هست هي باد مي کنند و بيم آن مي رود که في الواقع او سرانجام بترکد از اين همه برخورداري ! 

 
*- امروز ادبيات نوشتاري ما به دلايل مشهود و غير مشهود بسيار به سمت فضاي مجازي گرايش پيدا کرده است ،  شما دلايل پر رنگ شدن اين رويکرد را چه در وجه مثبت يا منفي اش چگونه ارزيابي  مي کنيد؟
 

بله . اين تشخيص به طور کلي درست است . امروزه به دلايل متعدد که بيشتر آن مادي است شعر امروز عرضه نمي شود . ناشران هم ميلي به سرمايه گذاري در اين حيطه ندارند چون بازخورد مادي يا حتا معنوي اين آثار در جامعه مبهم و غير قابل پيش بيني است . تب شعر هم فروکش کرده و کمبود نشريات و محافل تخصصي شعر موجب شده که تقاضا کاهش پيدا کند . البته به گواهي تاريخ ادبيات ما هميشه بعد از يک جهش ادبي فترتي پيش مي آيد که ظاهرا طبيعي است .
شعر در اينترنت به تنفس گاهي جديد دست يافته که در شرايط فعلي غنيمت است . حسن کار همين سهل الوصول بودن دست رسي است و امکان ارتباط شاعران با يک ديگر بدون نياز به صرف هزينه هاي گزاف و صرفه جويي در وقت . اما اگر بتوان عيبي متصور بود باز هم شايد به همين جنبه ي کار بازگردد يعني سرعت در ارتباط . به هر حال شعر چه در توليد و چه در عرضه هنري پرشتاب نيست و ذات آن با تاني و درنگ آميخته است . چه بسيار شاعران که شتاب در عرضه و ذوق ديده شدن و نيز سهولت موجود آن ها را از تعميق سلايق و مهم تر از همه دانش مورد نياز بازداشته و به وبلاگ باز هايي بدل کرده که شعر کار دوم آن هاست .  

 
*-  آيا فکر نمي کنيد که اين امکان يعني اينترنت موجب شکل گيري روابط جديدي در عرصه ي شعر شده که مسبوق به سابقه نيست ؟ منظورم ترفندهايي است که حتما با آن آشناييد . مثلا نوع کامنت گذاري هاو هويت هاي مجازي واحوال شخصي نويسي و سهل گير شدن نقد ها و ....

 
همين طور است . وقتي که آثار به سهولت و سرعت عرضه شوند ، هر چه به اين آثار ربط داشته باشد به همين سرنوشت مبتلا مي شود به ويژه نقد که بايد از اين اتفاق برحذر باشد . البته در کامنت گذاري شايد چاره اي جز اين نباشد . مثلا براي خود من کامنت هاي زيادي گذاشته مي شود تعدادي فحش است ، تعدادي تعريف و تعدادي معلوم نيست چيست (!) و بيشتر دعوت است به وبلاگ هاي ديگر . من غالبا همه را تاييد مي کنم مگر کسي خودش نخواسته باشد که کامنتش تاييد شود . به هر وبلاگيهم که سر مي زنم سعي مي کنم نظري بدهم اما گاهي واقعا حرف جديدي براي آن شاعر ندارم پس تنها اعلام مي کنم که خواننده ي شعرش بوده ام که البته بعضي اوقات عده اي ناراحت مي شوند .نکته ي ديگري که بايد بدان اشاره کرد سرقت از وبلاگ ها و استفاده ي بي مجوز از شعر شاعران است که براي خود من اتفاق افتاده . فلان مسئول يک مجله شعر مرا بر مي دارد و به چاپ مي سپارد بي آن که يک هماهنگي خشک و خالي با من داشته باشد . در بسياري از موارد خبث نيتي هم در کار نيست اما به هر حال اين يک کار ضد اخلاقي و غير حرفه اي است .
 
 *-   تحليل شما از ادبيات ايران و البته شعر امروز در اين چند سال اخير چيست ؟ يعني اينک که ما در سراشيب دهه ي هشتاد ايستاده ايم بهزاد خواجات چه مي بيند و چه مي گويد ؟
 

من به جرات مي گويم که شعر امروز در اين يک دو دهه به قدر تمام تاريخ شعر امروز شاعر آورده و ماجرا به خود ديده است . دهه ي هفتاد نه  يک پروژه که پاسخي بود به يک برهه از تاريخ و هم ساني عناصر اين شعر با اتفاقات  موجود در جامعه آن را از شائبه ي جريان بازي و جريان سازي دور مي کند . منتها همان قدر که برد بزرگان اين جريان روزگاري در اصرار بر مواضع آن زماني شان بود ، اينک در تطبيق با شرايط نو است که بردهاي تازه به تازه حادث مي شود و نه لج بازي با اصل تغيير و پوست ريزي به ناچار .
من در اين دهه هم از شاعران جوان تر شعرهايي مي بينم که اعتنا برانگيز است اما بايد که به ژرفايي بيشتر مسلط شوند که ميراث بشريت ، نه انهدام تفکر که نوزايي آن در زير اين آفتاب قديمي است . 

 
*-  در پايان  اگر ممکن است از شعر يا شعرهايي ياد کنيد که شما را در اين اواخر درگير کرده است . اصلا بهزاد خواجات به چه شعري نمره ي قبولي مي دهد ؟

 
من در دادن نمره به دانش جويانم بسيار دست و دل بازم اما در شعر هرگز چنين نبوده ام . به گمانم شعر خوب شعري است که خواننده را تسخير کند حتا اگر او نتواند دليلش را بگويد . شعري که شما را به فضاهاي جديد معنايي ، هستي شناختي و زيباشناسيک راه ببرد و گوشه اي از سرنوشت انسان را در اين کهکشان بي مهار نشان بدهد. اين شعر سنت را مثل سلولي زنده در خود دارد اما سر سپرده به آينده است و تجربه ي شعورمند را مهم ترين کار خود قلمداد مي کند .راستش را بخواهيد ما شاعران و مجموعه هاي خوبي را در اين اواخر شاهد بوده ايم اما کاري که به طور کامل مجاب کننده باشد لااقل من نديده ام و اميد دارم که ببينم .     




*- مجموعه "چون کشتي بي لنگر" شامل گفتگوهايي چالش برانگيز با شاعران ، داستان نويسان، سينماگران و موسيقي دانان امروز ايران است که مراحل نهايي آماده سازي را سپري مي کند... اين گفتگو بخش هايي کوتاه از گفتگو با بهزاد خواجات است.





  بهزاد خواجات شنبه 7/2/1387 و ساعت 2:24 صبح | ستاره دمید()
 


خواجات تأويل پذير است


بررسي مجموعه شعر « جمهور » بهزاد خواجات


نوشته‌ي: سياوش سبزي


مقدمتاً بايد بگوييم كه در شعر ، زبان ، محمل انديشه است ؛ يعني انديشه و معاني زاييده‌ي آن در زبان و عبارات و در نهايت واژه هاي آن نمود پيدا مي‌كند ؛ همان طور كه نقش ، در رنگ ؛ و روح در جسم . اما من و حتماً هم شما مي دانيم كه زبان ، وسيله‌اي است ؛ البته وسيله‌اي كه تا حدودي تبديل به خود هدف شده است و بايد هم همين طور باشد ، چون هر هدف بزرگ ، از اهداف كوچكتر تشكيل مي شود .



در بحث تأويل پذيري شعر كه بحث اصلي اين مقال است « زبان » يك هدف كوچك است و تأويل پذيري شعر به معناي واقعي آن به « معنا » بر مي گردد معنايي كه در زبان دميده شده تا نمود يابد و اصالت با « معني » است چون « زبان » بدون « معني » وجود ندارد . واژه براي معني ساخته مي‌شود . چه بسيارند كلماتي كه به وجود نيامده اند ، چون معنايي ضرورت وجودشان را ايجاب نكرده است .



از طرفي ، تأويل پذيري شعر ، خواست شاعر و شعر امروز است ؛ امّا اغلب شعراي امروز ما براي رسيدن به اين هدف ، صرفاً دست به دامان زبان مي شوند يعني با به كار گيري تكنيك هاي زباني از قبيل : حذف ، تكرار ، شكستن يا افزودن واژه ها يا آوردن فعلي غير متعارف براي جمله يا دست بردن در نحو جمله و سعي در تأويل پذيري شعر دارند .


اما از آن جا كه زبان محدود است به جمله يا عبارت و اين نيز محدود است به واژه و هر واژه‌اي يك، دو ، يا سه معنا ( معمولاً ) بيشتر ندارد پس از اين طريق اغلب مي توان به سه تأويل رسيد .


اين قلم اينجا مي خواهد بگويد : اين نوع تأويل پذيري محدود است و ذاتي نيست چون اسير حد و حصر است ، فوراً لو مي رود و سطحي است . زبان ، موجّد آن است ، نه اين كه آن ، موجّد زبان باشد ؛ اما در شعر بهزاد خواجات ، عموماً و در مجموعه‌ي « جمهور » خصوصاً ، چنين نيست . در « جمهور » اين خود معناست كه شعر را تأويل پذير مي كند در واقع معنا ، خودش ، خودش را تأويل پذير مي نمايد ؛ چون عميق است و انديشه اي عميق با خود دارد ؛ آن قدر عميق كه از ايهام گذشته به ابهام مي‌زند. « زير ساخت » را فداي « روساخت » نمي كند ؛ هرچند به دوّمي نيز به نوبه ي خود اهمّيّت مي دهد ؛ چون گريزي از آن نيست ؛ و اگر چنين نبود ، شايد اصلاً از بهزاد خواجات در شعر امروز نامي نمي بود و احتمال اين كه او سياسي نويس ، اجتماعي نويس ، سينما نويس و باشد بعيد نبود .


در شعر خواجات هم ، كاركردها و شگردهاي زباني وجود دارد امّا در اين جا، ما زبان و شگردهاي آن را در معنا مي بينيم ، نه معنا را در شگردهاي زباني ؛ به عبارتي ، معنا عامل اصلي و پيش بَرَنده ي زبان است .


در تأويل پذيري هاي محدود ، مي بينيم كه اگر واژه اي را با شگردهاي زباني اعمال شده بر آن حذف كنيم و به جاي آن واژه اي كه نتوانيم همان شگرد را بر آن اعمال كنيم ، جانشين سازيم ، معناهاي متفاوت از بين مي روند و فقط معناي واژه ي موجود ، باقي مي ماند اما در شعر خواجات چنين نيست ، چون معنا وابسته به كلمه ي خاصي نيست ، امّا باز هم بهترين واژه را انتخاب مي كند به گونه اي كه به طبيعت زبان نزديك باشد . زبان او به طبيعت زبان نزديك است و چون معني عميق است و رسيدن به عمق به سادگي صورت پذير نيست ، تأويل پذير مي‌شود . مانند سكّه اي كه در آب فرو رفته و هر چه آب عميق تر باشد رسيدن به سكه و بيرون آوردن آن ، دشوار تر به نظر مي‌رسد .


اما در مجموعه ي اوّل خواجات - چند پرنده مانده به مرگ ؟ - تأويل پذيري متن دچار اشكال بود ؛ به اين صورت كه مخاطب ، از يك شعر تأويل پذير ، مي خواهد به يك تأويل خاص برسد و آن تأويل « خود شاعر » است از متني كه خود ، آن را خلق كرده است.


مخاطب فكر مي كند كه شاعر به عنوان داناي كُلّ ، يا نزديك به كُلّ ، تأويلي به مراتب بهتر از او ، از متن دارد دليل عمده ي نگارنده بر اين ادّعا كه شاعر از سوي مخاطب داناي كل فرض مي شود ، جملات خبري پي در پي و فراواني است كه در اكثر شعرهاي اين مجموعه به كرّات و قاطعانه ، اعلام مي شوند بدون كمتر ميزاني از شك و ترديد و احتمال ، و چنين حكم هايي ، تنها از سوي كسي كه داناي كلّ يا چيزي شبيه به آن است مي تواند صادر شود . چون شاعر خود را به درستي و اندازه ي كافي از متن خارج نكرده ، سايه او بر متن و مخاطب ، سنگيني مي كند . البته اين به آن معني نيست كه شعر تأويل پذير نباشد بلكه اين كه چيزي مخاطب را وادار مي كند كه در درجه ي اوّل به تأويل خاص برسد ، ساير تأويل ها ، در درجه‌ي اوّل ، اهمّيّت خود را از دست مي دهند و در مراتب بعدي قرار مي گيرند .


از طرف ديگر ، وجود جملات خبري قاطعانه ، باعث مي شود كه اجازه ي قضاوت از مخاطب سلب ، يا آزادي او در قضاوت گرفته شود ؛ زيرا « قبلاً » حكم ، صادر شده و مخاطب با يك پرونده‌ي مختومه روبه روست . جملاتي نظير : « جاده را اندوه من به پيش مي برد » ( سفير ) ، « كبوتران در اوج درك بودند » ( منظره ) ، « مرداد ماه يادآوري است » ( ماه يادآوري ) ؛ و اين مسئله بخصوص در سطرهاي آغازين اكثر شعرهاي مجموعه ي« چند پرنده مانده به مرگ ؟ » مشاهده مي شود ؛ مثل : منظره، دور از تو ، اهواز ، سپاس و


اما در مجموعه ي « جمهور » جملات خبريِ قاطعانه و فيلسوفانه ، تا حد زيادي جاي خود را به جملات شرطي ، سئوالي ، تعجّبي و مي دهد ؛ جملاتي كه شاعر در آن ها سوگند ياد مي كند ، جملات ندايي و خطابي كه مخاطب را حسابي قاطي ماجرا مي كند ، حتي سپيد خواني هايي كه در جاي جايِ مجموعه « جمهور » ديده مي شود و نشان دهنده ي تشخّصي است كه شاعر براي مخاطب متن قائل شده است ( در اين مورد اخير ، مجموعه ي اوّل و دوّم تاحدودي به هم نزديكند ولي در مجموعه ي دوّم اين خصوصيّت ، بيشتر ديده مي شود ) .


و ديگر اينكه زمان افعال در « جمهور » بسيار متنوع‌تر از « چند پرنده مانده به مرگ ؟ » است .


در مجموعه‌ي « چند پرنده » اكثر زمان ها ماضي ساده ، مضارع اخباري و يا ماضي نقلي يا استمراري اسـت . امّا در مـجموعه‌ي « جمهور » شاهد حضور افعال التزامي ، امري و نيز هستيم .


با اين تفاسير مي خواهم بگويم خواجات در مجموعه ي اوّل خود « مؤلفي مرده » نيست ولي در مجموعه ي دوّم - جمهور - موفق تر بوده و « مؤلفي مرده » است .


  بهزاد خواجات دوشنبه 26/1/1387 و ساعت 11:33 صبح | ستاره دمید()

 


 


گذشتي / از کناره هاي جزيره ي من


و رنگ پوستم دوباره عوض شد .


دوباره شرجي و شب / دوباره زير دو پلکم


دوباره کشتي يوناني


بي حکمت و بي تصميم ، الکي


بر آب هايي که لازم شان دارم


براي نوشتن اين متن .


من از يک بطري درآمده ام آقايان !


روز سوم بود / و نهنگي آشنا با بيژن الهي


تا اين جا بدرقه ام کرد خانم ها !


نه حوصله دارم افسانه شوم


در وسط خليج يعني فارس


نه که زار ممد نباشم ، شيرممد باشم


عزيمت به " تنگسير "


اين مرغاني که از سمت غرب مي وزند


انگار که مرغ ترند


و هيچ ترسي هم ندارند که خوش خوشک


از لا به لاي فکرهاي ما ...


 _ « لال از دنيا بري هي ي ي  غلومو !


     افتو قد کشيد و بيداروم نکردي


    کرخه از مو دو ساعت جلوتره


    لنگر رو ور کش نه ، غربتي ! »


 و دو ساعت جلوتر


مردي در آب غوطه مي خورد


بالا مي رود ، پايين مي رود


زنده يا مرده / از اين جا نمي توان ديد ...


" ونيز " هم اگر اين جا بود مي گفت :


« ولش کن ! /   اين آدم ها


ماهي بشو نيستند ... »


 اما تو گذشتي ، هم چنان گذشتي


و لک زده دل ميوه ها / که زودتر بچيني شان


شهوتي با بهانه هاي ويتامين


ولو بر سفره ي زمين


که پزشکان بي آن که بدانند


مروج فسق باشند / بي آن که بدانند .


( در گوشي بگويم :


  نگاه کن که چه کارها ، اداها


آن دو ليموي برق زده  در ظرف ميوه ...


نگا ه  کن  ! )


و سرانجام پدرم را در خليج يافتند


ته لنجي هزاره ي سوم


که انگليسي ها با دو قوطي شير خشک


نفت در کاسه ي سر جمشيد ريختند و بردند  !


و بدين سان در بندر / تمام غذاها تند تند شد


هلليوس هليوسه  ... هلليوس هليوسه  ...(1)


خودسوزي و زار گرفتن / بر خاک نفتي ميهن !


جزيره ي من : / ناگهان يک تن خاکي


در شورابه هاي تلاطم ارواح ،


دملي سر زده از آن ور دنيا


مرگي که عيني عيني در کار زندگي است ...


و همين طور ، همين طور


صداي قدم هايي بر آب / که عنابي باشم و


دست تو باران باشد و / بر سر من باشد  ...


 


1-ترجيعي در يک ترانه ي معروف بندري در جنوب


  بهزاد خواجات سه‏شنبه 13/1/1387 و ساعت 11:7 صبح | ستاره دمید()

 


صداي فکر کردنم را مي شنوم


غژغژ چرخنده


در کا سه اي چرخنده .


از پشت نخل نگاه کني من اين جايم


با تکه اي ابر در دست و


گرسنگان رنگ در اين حوالي .


اما چه قدر نديدن لازم بود


که تمام روز ، بچه ها


 سکه در بطري کنند


و ما دل واپس تني


که هي گير مي کند به لبه هاي تيز


و بچه زاييده است گرگ


تا  با نفس هايم بزرگش کنم .


اين صدا نمي گذارد بخوابم


نمي گذارد سطح زن را ببينم


نمي گذارد ني لبکم پر نشود از خيام


نمي گذارد حتا بميرم


وقتي که فرشته به ساعت نگاه مي کند


و هايزنبرگ در يک دم


هم به نقطه ي a   نگاه کرده


هم به نقطه ي   b


يا به عبارتي همان  ميزي که رويش


من با ماشين لاکي ام ور مي روم


و روحم _ سفيد سفيد موي _


در زير آن


با قطره هاي تن فکر مي کند ، فکر مي کند


اما فکر نمي شود


تا سر برود حوصله ي خدا


چراغ ها را ببندد .


آخر تو خوابيده اي در تابوت


و پيچک هاي خسته از تو آغاز مي کنند


مگر تا کي مي شود منتظر بود ؟


صداي فکر من است


که آب چشم ها را خنک مي کند


ببين !


 


  بهزاد خواجات چهارشنبه 8/12/1386 و ساعت 9:10 عصر | ستاره دمید()

 


اين وبلاگ از وبلاگ زير به اين مكان آمده است :


www.behzad1347.blogfa.com


و از اين پس مطالب مرا در اين جا خواهيد خواند .


  بهزاد خواجات جمعه 28/10/1386 و ساعت 6:51 عصر | ستاره دمید()

 


مسافرت بوديم و خوش گذشت


کوه گذشت و دريا و کمي آسمان هم ...


در جاده اسبي به ما حمله ور شد


و بعد از يک دعواي مفصل ، نوشابه ي تگري


تو را پرت کرد به بين النهرين


که لااقل بت ها فرمايشاتي نداشتند


(امتحان کرده ايد؟ )


شگون ندارد ناخن بجوي دختر !


نيشت را ببند !


اين قدر هم نرو زير باران


حرف در مي آورند


آخر يک آدم با 40 كيلو وزن و   


سوداي عوض کردن اين دنيا ؟


کارمند با برگه ي مأموريتش


به خانه رفت براي سکته


و از پسري که مي دويد اگر بگويم


انگار که هيچ نگفته ام


که شال گردن همين طورها استعفا مي دهد


تا برود ،  برود جاي ديگري جر بخورد .


راستي چه طور مي شود در سرنوشت يک کوچه


فحش نباشد ، چشمک نباشد ؟


در سفر ، در حضر و در پيراهنش حتا


راننده يک قسم بود


سوگند خودش به خودش


که لااقل تا قبل از استحاله  در بطري


او را هل ندهند .


مي رفتيم و مثل هميشه


پوشک دهاني ناياب بود


از بس که  اهل فن  هست و


 مصاحبه هاي جنجالي :


" کچلي که عيب نيست


بايد که آدم دلش پر مو باشد ! "


مي رفتيم و بر پيش و پس تک پوشم :


" کسي راز مرا داند


که از اين رو به آن رويم بگرداند ... " (1)


و تدبيرهاي چاک چاک


اين ور و آن ور ، سفيد سفيد


که با جلد گوسفندي کوچه غلط مي دادند


و از عابران بي خودي متبسم


دل ابرها که ديگر نگو !


يعني که مسافرت بوديم و خوش گذشت .


 


1. از اخوان ثالث


  بهزاد خواجات پنجشنبه 27/10/1386 و ساعت 1:2 عصر | ستاره دمید()
 ليست كل يادداشت هاي اين وبلاگ
[20/2/1387- 4:55 ع] يك توضيح
[7/2/1387- 2:24 ص] مصاحبه
[26/1/1387- 11:33 ص] يك نقد
[13/1/1387- 11:7 ص] جزيره ي من
[8/12/1386- 9:10 ع] اين صدا
[28/10/1386- 6:51 ع] در آغاز
[27/10/1386- 1:2 ع] مسافرت
[آرشيو شده ها]